قدرت










وی میافزاید: هنرجویان ما یاد میگیرند که از سلاحهای خطرناکی چون کمان، شمشیر، نانچوکو و شوریکن استفاده کنند؛ اما درس مهمی که میآموزند، «آرامش» است.
کانچو اکبر فرجی، نخستین کسی بود که نینجوتسو را به ایرانیان معرفی کرد. وی نزدیک ۲۲ سال پیش باشگاهی را بنا نهاد که اکنون ۲۴هزار عضو دارد.
او میگوید: در نینجوتسو ما به مردها، نینجا و به زنها کونوایچی میگوییم. نینجا بودن به معنای صبر، تحمل و بردباری است و در لغت به معنای نامرئی بودن است. نینجوتسو و به طور کلیتر، هنرهای رزمی را میتوان به صورت یک دارو در نظر گرفت؛ مثل سم مار که به رغم اینکه میتواند بسیار خطرناک باشد، یک داروی خوب هم هست.
برچسب ها:
قدرت ،
قدرت چیست؟ ،
نین جوتسو ،
سبک نین جوتسو ،
نینجا های ایران ،
دختران نینجا ،
نینجا در ایران ،
تصاویر نینجاهای ایران ،
نینجا ،
ninja ،
iran ninja ،
زندگی ...
زندگی ...
Life is happiness
زندگی شادی است

Life is joy
زندگی لذت است

Life is love
زندگی عشق است

Life is unity
زندگی وحدت است

Life is care
زندگی مراقبت است

Life is faith
زندگی اعتقاد است

Life is freedom
زندگی آزادی است

Life is peace
زندگی آرامش است

Life is creation
زندگی خلقت است

Life is fantasy
زندگی خیال است

Life is art
زندگی هنر است

Life is a dream
زندگی یک رویاست

Life is a fairy tale
زندگی یک افسانه است

Life is a mystery
زندگی یک راز است

Life is knowledge
زندگی دانستن است

Life is delight
زندگی شوق است

Life is rest
زندگی آسایش است

Life is splendour
زندگی باشکوه است

Life is nature
زندگی گوهر است

Life is elegance
زندگی لطافت است

Life is Feelings
زندگی احساس است

Isn't it
آیا چنین نیست؟

زندگی زیباست ...
1112
عرض کوچه را آنقدر قدم زدم که یادم رفت کدام طرف کوچه بن بست بود، حالا از هر سو که بیایی فرقی نمیکند ، دیگر برایم غریبه ای .
چطور ، بهتر زندگی کنم؟
گمشده من
گاه نیز چنین كسی تو را رها می كند
او به تو می آموزد و تو را ترك می كند
شکست ......................................................................................................................جربه
برای برخاستن
نه دستی از برون
که همتی از درون
لازم است
حالا اما
می خواهم اندکی بیاسایم
برمی خیزم
وقتی که فهمیده باشم چرا
زمین خورده ام
اشتباه عشق
عاشق دل شکسته
من پذیرفتم شکست خویش را
پندهای عقل دور اندیش را
من پذیرفتم که عشق افسانه است
این دل درد آشنا دیوانه است
می روم از رفتن من شاد باش
از عذاب دیدنم آزاد باش
گرچه تو زودتر از من می روی
آرزو دارم ولی عاشق شوی
آرزو دارم بفهمی درد را
تلخی برخوردهای سرد را ...
برچسب ها:
دلمو شکوند ،
دلم شکست ،
تنهام گذاشت ،
خیلی تنهام ،
هیچ کس
هیچكس تنهاییم را حس نكرد لحظه ویرانیم را حس نكرد در تمام لحظه هایم
هیچكس وسعت حیرانیم را حس نكرد
آنكه سامان غزل هایم از اوست بی سر و سامانیم را حس نكرد
داستان غم انگیز آخه من یه دخترم !

مادرم یک چشم نداشت. در کودکی براثر حادثه یک چشمش را ازدست داده بود. من کلاس سوم دبستان بودم و برادرم کلاس اول. برای من آنقدر قیافه مامان عادی شده بود که در نقاشیهایم هم متوجه نقص عضو او نمیشدم و همیشه او را با دو چشم نقاشی میکردم. فقط در اتوبوس یا خیابان وقتی بچهها و مادر و پدرشان با تعجب به مامان نگاه میکردند و پدر و مادرها که سعی میکردند سوال بچه خود را به نحوی که مامان متوجه یا ناراحت نشود، جواب بدهند، متوجه این موضوع میشدم و گهگاه یادم میافتاد که مامان یک چشم ندارد…
یک روز برادرم از مدرسه آمد و با دیدن مامان یکدفعه گریه کرد. مامان او را نوازش کرد و علت گریهاش را پرسید. برادرم دفتر نقاشی را نشانش داد. مامان با دیدن دفتر بغضی کرد و سعی کرد جلوی گریهاش را بگیرد. مامان دفتر را گذاشت زمین و برادرم را درآغوش گرفت و بوسید. به او گفت: فردا میرود مدرسه و با معلم نقاشی صحبت میکند. برادرم اشکهایش را پاک کرد و دوید سمت کوچه تا با دوستانش بازی کند. مامان رفت داخل آشپزخانه. خم شدم و دفتر را برداشتم. نقاشی داداش را نگاه کردم و فرق بین دختر و پسر بودن را آن زمان فهمیدم.
موضوع نقاشی کشیدن چهره اعضای خانواده بود. برادرم مامان را درحالیکه دست من و برادرم را دردست داشت، کشیده بود. او یک چشم مامان را نکشیده بود و آن را به صورت یک گودال سیاه نقاشی کرده بود. معلم نقاشی دور چشم مامان با خودکار قرمز یک دایره بزرگ کشیده بود و زیر آن نمره ۱۰ داده بود و نوشته بود که پسرم دقت کن هر آدمی دو چشم دارد. با دیدن نقاشی اشکهایم سرازیر شد. از برادرم بدم آمد. رفتم آشپزخانه و مامان را که داشت پیاز سرخ می کرد، از پشت بغل کردم. او مرا نوازش کرد. گفتم: مامان پس چرا من همیشه در نقاشیهایم شما را کامل نقاشی میکنم. گفتم: از داداش بدم میآید و گریه کردم…
مامان روی زمین زانو زد و به من نگاه کرد اشکهایم را پاک کرد و گفت عزیزم گریه نکن تو نبایستی از برادرت ناراحت بشوی او یک پسر است. پسرها واقع بینتر از دخترها هستند؛ آنها همه چیز را آنطور که هست میبینند ولی دخترها آنطورکه دوست دارند باشد، میبینند. بعد مرا بوسید و گفت: بهتر است تو هم یاد بگیری که دیگر نقاشیهایت را درست بکشی…
فردای آن روز مامان و من رفتیم به مدرسه برادرم. زنگ تفریح بود. مامان رفت اتاق مدیر. خانم مدیر پس از احوالپرسی با مامان علت آمدنش را جویا شد. مامان گفت: آمدم تا معلم نقاشی کلاس اول الف را ببینم. خانم مدیر پرسید: مشکلی پیش آمده؟ مامان گفت: نه همینطوری. همه معلمهای پسرم را میشناسم جز معلم نقاشی؛ آمدم که ایشان را هم ملاقات کنم.
خانم مدیر مامان را بردند داخل اتاقی که معلمها نشسته بودند. خانم مدیر اشاره کرد به خانم جوان و زیبایی و گفت: ایشان معلم نقاشی پسرتان هستند. به معلم نقاشی هم گفت: ایشان مادر دانش آموز ج-ا کلاس اول الف هستند.
مامان دستش را به سوی خانم نقاشی دراز کرد. معلم نقاشی که هنگام واردشدن ما درحال نوشیدن چای بود، بلند شد و سرفهای کرد و با مامان دست داد. لحظاتی مامان و خانم نقاشی به یکدیگر نگاه کردند. مامان گفت: از ملاقات شما بسیار خوشوقتم. معلم نقاشی گفت: من هم همینطور خانم. مامان با بقیه معلمهایی که میشناخت هم احوالپرسی کرد و از اینکه مزاحم وقت استراحت آنها شده بود، عذرخواهی و از همه خداحافظی کرد و خارج شدیم. معلم نقاشی دنبال مامان از اتاق خارج شد و درحالیکه صدایش می لرزید گفت: خانم من نمیدانستم…
مامان حرفش را قطع کرد و گفت: خواهش میکنم خانم بفرمایید چایتان سرد می شود. معلم نقاشی یک قدم نزدیکتر آمد و خواست چیزی بگوید که مامان گفت: فکر میکنم نمره ۱۰ برای واقعبینی یک کودک خیلی کم است. اینطور نیست؟ معلم نقاشی گفت: بله حق با شماست. خانم نقاشی بازهم دستش را دراز کرد و این بار با دودست دستهای مامان را فشار داد. مامان از خانم مدیر هم خداحافظی کرد.
آن روز عصر برادرم خندان درحالیکه داخل راهروی خانه لیلی میکرد، آمد و تا مامان را دید دفتر نقاشی را بازکرد و نمرهاش را نشان داد. معلم نقاشی روی نمره قبلی خط کشیده بود و نمره ۲۰ جایش نوشته بود. داداش خیلی خوشحال بود و گفت: خانم گفت دفترت را بده فکر کنم دیروز اشتباه کردم بعد هم ۲۰ داد. مامان هم لبخندی زد و او را بوسید و گفت: بله نقاشی پسر من عالیه!
و طوری که داداش متوجه نشود به من چشمک زد و گفت: مگه نه؟
من هم گفتم: آره خیلی خوب کشیده، اما صدایم لرزید و نتوانستم جلوی گریهام را بگیرم. داداش گفت: چرا گریه میکنی؟
گفتم آخه من یه دخترم!
داستان عشقی غم انگیز

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :
سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم.
دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.
یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ….
پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند…
.داستان بسیار زیبای عاشقانه حتما حتما حتما بخونید
پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم
تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی…شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید…
چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود:
سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)
دختر نمیتوانست باور کند..اون این کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد..و به خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نکردم…
نوشته های عاشقانه (گروه 3)
دنبال نگاهها نرو، چون میتونن گولت بزنن، دنبال دارایی نرو چون كمكم افول میكنه دنبال كسی برو كه باعث بشه لبخند بزنی چون فقط با یك لبخند میشه یه روز تیره را روشن كرد. كسی را پیدا كن كه تو را شاد كنه.
*.*.*.*.*.**.*.*.*.*.*
*برای عشق تمنا كن ولی خار نشو.برای عشق قبول كن ولی غرورت را از دست نده. برای عشق گریه كن ولی به كسی نگو.برای عشق مثل شمع بسوز ولی نگذار پروانه ببینه.برای عشق پیمان ببند ولی پیمان نشكن.برای عشق جون خودتو بده ولی جون كسی رو نگیر.برای عشق وصال كن ولی فرار نكن.برای عشق زندگی كن ولی عاشقانه زندگی كن.برای عشق خودت باش ولی خوب باش برای عشق بمیر ولی كسی رو نكش.
*.*.*.*.*.**.*.*.*.*.*
*عشق ایستادن زیر باران و خیس شدن زیر باران نیست، عشق آن است كه یكی برای دیگری چتری شود، و او هیچوقت نداند كه چرا خیس نشده.
*.*.*.*.*.**.*.*.*.*.*
مردم این زمونه مثل گل انارند
از دور جلوه دارند از نزدیك بو ندارند
تو دنیا سه تا فرشته هست : اولی داره به یتیما غذا میده دومی داره به مردم کمک میکنه سومی که من خیلی دوسش دارم داره این اف رو میخونه
سه تا فرشته مهربون توی دنیا هست ، اولیش داره به کبوتر های عاشق دونه میده ، دومیش به آدم های عاشق کمک میکنه و سومیش که من خیلی دوسش دارم داره این اس ام اس را میخونه
عشق را به خاطر غم ، غم را به خاطر تنهایی ، تنهایی را به خاطر سکوت ، سکوت را به خاطر شب ، شب را به خاطر اشک هایم دوست دارم
دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسن ، مگر ا
كیستی كه من اینگونه بی تو بی تابم شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم تو چیستی كه من از موج هر تبسم تو بسان قایق سرگشته روی مردابم
*.*.*.*.*.**.*.*.*.*.*
یاد بگذشته به دل ماند و دریغ نیست یاری که مرا یاد کند دیده ام خیره به ره ماند و نداد نامه ای تا دل من شاد کند خود ندانم چه خطایی کردم که ز من رشته الفت بگسست در دلش جایی اگر بود مرا پس چرا دیده ز دیدارم بست
*.*.*.*.*.**.*.*.*.*.*
روزی از عشق خودم را حلق آویز می كنم و آخرین آرزوی من این است در روی طناب اسم تو را حك كنم تا حداقل در مرگم فكر كنم همیشه در كنارت خواهم بود : پس اینجوری بد بختی ها یمنو زنده کردی
*.*.*.*.*.**.*.*.*.*.*
قلب خانه ای است با دو اتاق خواب در یك رنج و در دیگری شادی زندگی می كند. نباید زیاد بلند خندید و گرنه رنج در اتاق دیگری بیدار می شود. (فرانسیس كافكا)
*.*.*.*.*.**.*.*.*.*.*
وفای شمع را نازم كه بعد از سوختن ...به صد خاكستری در دامن پروانه میریزد...نه چون انسان كه بعد از رفتن همدم... گل عشقش درون دامن بیگانه میریزد
*.*.*.*.*.**.*.*.*.*.*
«دو سرمشق در آغاز زندگى: دایره را هر چه مى توانى تنگ تر كن و پیوسته بر آن نظارت كن تا مبادا در جایى بیرون از دایره پنهان شده باشى.»
نوشته های عاشقانه(گروه 2)
عشق فقط عشق لاتی پری و زری و عمه فاطی عرق سگی و ابجو قاطی حبس ابد بی ملاقاتی فكر نكن گنده لاتی بابا ما فقط خاطر خواتیم
*.*.*.*.*.**.*.*.*.*.*
آخرین بار كه او را دیدم گردنبند صلیبی به او هدیه كردم و گفت من كه دوستت ندارم پس چرا به من هدیه می دهی ؟ گفتم بر سر هر گوری صلیبی می نهند این صلیب را بر گردنت بالای قلبت بیاویز زیرا آنجا گورستان عشق من است.
*.*.*.*.*.**.*.*.*.*.*
خدایا به هر آنكه دوست میداری بیاموز كه عشق از زندگی كردن برتر است و به اشق آنكه دوست تر میداری بچشان كه دوست داشتن از عشق هم برتر است (دكتر علی شریعتی)
*.*.*.*.*.**.*.*.*.*.*
هرگز دستی را نگیر وقتی قصد شكستن قلبش را داری هرگز نگو برای همیشه وقتی می دونی جدا می شی درباره احساسات سخن نگو اگر واقا وجود ندارد هرگز به چشمانی نگاه نكن وقتی قصد دروغ گفتن داری هرگز سلامی نده وقتی می دونی خداحافظی در ذهنته!
*.*.*.*.*.**.*.*.*.*.*
از كسی كه دوستش داری ساده دست نكش. شاید دیگه هیچ كس رو مثل اون دوست نداشته باشی و از كسی هم كه دوستت داره بی تفاوت عبور نكن . چون شاید هیچ وقت ، هیچ كس تو رو مثل اون دوست نداشته باشد.
*.*.*.*.*.**.*.*.*.*.*
پرده پنجره ی چشمانت را بردار ، ببین دنیا را ، دیدنی است ، چشم ما رفتنی است ، زندگی مهلت پرسیدن به ما نمی دهد ، در جهانی كه همش مضحكه و تكرار است ، تكه كه شدن یك دل چه تماشا دارد ، پشت این پنجره جز هیچ بزرگ هیچی نیست.
*.*.*.*.*.**.*.*.*.*.*
اگر دورم ز دیدارت دلیل بی وفایی نیست/ وفا آن است كه پنهانی نامت زیر لب دارم
اگه یه پروانه اومد روسرت نشست اونا نپرونش چون من آدرس قشنگ ترین گل دنیا رابهش دادم
*.*.*.*.*.**.*.*.*.*.*
قانون عشق: یك پسر با یك نگاه از یك دختر خوشش میاد ... و عشق از طرف اون شروع میشه ... تا جایی كه زندگیش رو پای عشقش میذاره ... اما دختر باور نمیكنه ... چون یك چیزهایی دیده و شندیده ... تا دختر میاد پسر رو باور كنه ، پسر دلسرد و خسته میشه ... میره با یكی دیگه ... بعد كه دختر تازه تونسته پسر رو باور كنه میره طرفش ... اما پسر رو با یكی دیگه میبینه ... اینجاست كه میگه: حدسم درست بود ... و
*.*.*.*.*.**.*.*.*.*.*
رویای با تو بودن را نمی توان نوشت نمی توان گفت و حتی نمی توان سرود. .با تو بودن قصه شیرینی است به وسعت تلخی تنهایی و داشتن تو فانوسی به روشنایی هر چه تاریكی در نداشتند و..... ومن همچون غربت زدای در آغوش بیكران دریای بی كسی به انتظار ساحل نگاهت می نشینم و میمانم تا ابد و تا وقتی كه شبنم زلال احساست زنگار غم را از وجودم بشوید بانوی دریایی من
*.*.*.*.*.**.*.*.*.*.*
لحظه ها را گذراندیم تا به خوشبختی برسیم .. غافل از اینكه .. خوشبختی همان لحظه هایی بود كه می گذراندیم
*.*.*.*.*.**.*.*.*.*.*
سركی دو خط سیاه موازی روی تخته كشید!! خط اولی به دومی گفت ما می توانیم زندگی خوبی داشته باشیم ..!! دومی قلبش تپید و لرزان گفت : بهترین زندگی!!! در همان زمان معلم بلند فریاد زد : " دو خط موازی هیچگاه به هم نمی رسند" و بچه ها هم تكرار كردند: ....دو خط موازی هیچگاه به هم نمی رسند مگر آنكه یكی از آن دو برای رسیدن به دیگری خود را بشكند
*.*.*.*.*.**.*.*.*.*.*
ای محبوب ، اگر روزی غبار غم به روی ماه او دیدی ، بیا عمر مرا بستان ، كه اورا در غم و اندوه ، و با چشمی زغمها تر، نبینم من
*.*.*.*.*.**.*.*.*.*.*
زندگی هرگز با باور كنار نمی آید.و اگر تلاش كنی كه زندگی را با زور با باورهایت آشتی دهی به غیر ممكن دست یازیده ای.ذات پدیده ها حكمی غیر از این می كند. باورها را كنار .بگذار و چگونه تجربه كردن را بیاموز...
*.*.*.*.*.**.*.*.*.*.*
دیروز جز خاطره ای بیش نیست و فردا فقط یك رویاست اما اگر امروز را خوب زندگی كنی تمام دیروز هایت به خاطره ای خوش و تمام فرداهایت به رویای امید تبدیل خواهد شد.
*.*.*.*.*.**.*.*.*.*.*
راز من ... عشق من..... از چشم ترم زود مرو... صد جانم به فدایت ز برم زود مرو نكنم شكوه كه دیر آمدی در بر من لااقل دیر آمدی به سرم زود مرو بنشین یك دم واز چشم ترم زودمرو ای شكسته تو شكستی مویه كردی .... گریه كردی ... از ته دل غصه خوردی . من با هاتم . خاك پاتم . تو صداتم تو صداتم من رفیق گریه هاتم عشق در تو... شور در تو.. بی تو من جایی ندارم... بی تو فردایی ندارم من باهاتم ... مثله بارون تو چشاتم مثله غصه تو صداتم... چون پرنده در هواتم عشق در تو شور در تو بی تو من هیچ.






